![]() |
![]() |
|
| تقدیم به تمام کسانی که عشقشان حقیقت است و افسانه نیست... |
|
گفتم که ای غزال چرا ناز می کنی ؟ هردم نوای مختلفی ساز می کنی؟ گفتا به درب خانه ات اَر کَس نکوفت مشت
روی سکوت محض ، تو در باز می کنی؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:57 توسط نرجس |
|
|
بارش زيادي سنگين بود و سربالايي زيادي سخت . دانه گندم روي شانه هاي نازکش سنگيني مي کرد، نفس نفس مي زد. اما کسي صداي نفس هايش را نمي شنيد، کسي او را نمي ديد.
دانه روي شانه هاي کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه مي دانست که نسيم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
گاهي يادم مي رود که هستي،کاشکي بيشتر مي وزيدي.
خدا گفت: هميشه مي وزم نکند ديگر گمم کرده اي!
مورچه گفت: اين منم که گم مي شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه اي که بود و نبودش را کسي نمي فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطي ست.
مورچه زير دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هيچم، ريز و نديدني من به هيچ چشمي نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمي که سزاوار ديدن است مي بيند.چشم هاي من هميشه بيناست.
مورچه اين را مي دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمينت بزرگ است و من ناچيزترينم، نبودنم را غمي نيست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشي، پس چه کسي دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصيدن نسيم را در دل خاک باز کند؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست و در نبودنت کار اين کارخانه ناتمام است.
مورچه خنديد و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هيچ کس اما نمي دانست که گوشه اي از خاک مورچه اي با خدا گرم گفت و گوست . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:59 توسط نرجس |
|
|
تمنّا قسمت دوم در قسمت اول خوندیم که دختر قصه ما بعد از مدتی ، از خونه رفته بود بیرون ، که یه آقا پسری یه نامه ای رو با اصرار بهش داد ..... حالا ادامه ماجرا و متن نامه: " سلام من امید هستم دانشجوی سال آخر مهندسی الکترونیک - 26 سال سن دارم هم درس می خونم و هم کار می کنم . پدر و مادرم پاشونو کردن توی یه کفش که به زندگی من سرو سامونی بدن.اما من دوست دارم خودم انتخاب کنم . یه وقت فکر نکنی که من توی خیابون دنبال عشقم می گردم نه - من تا حالا سرم فقط و فقط گرم کار و درس بوده - من 2 هفته پیش به طور اتفاقی شما رو دیدم وقتی از سر کوچتون رد می شدم ! راستش از متانت و وقار شما خیلی خوشم اومد وقتی در موردشما پرس و جو کردم مطمئن شدم که دختر خوبی هستید البته یه جریاناتی داره که بعداً براتون تعریف می کنم خواهش می کنم اگه جواب مثبت بود به این شماره تماس بگیرید ........ وقتی که نامه رو می خوندم قلبم داشت از توی سینم کنده می شد درِ اتاقم زده شد با عجله نامه رو گذاشتم داخل کیفم .مادرم بود گفت: اِ کی اومدی عزیزم؟ گفتم چند دقیقه پیش ... گفت :بیا به من کمک کن شام رو آماده کنیم خاله اینا شام می یان اینجا . بلند شدم لباسمو عوض کردم فقط توی فکر بودم مادرم گفت: حالت خوبه؟ - آره خوبم .... احساس عجیبی داشتم انگار آتیش گرفته بودم .ولی به روی خودم نیاوردم مشغول چیدن شیرینی و میوه داخل ظرف شدم .... خاله اینا هم اومدن . خالم یه دختر داشت به اسم مهسا . اون از من 2 سال بزرگتر بود و برای من مثل خواهر . همیشه سنگ صبور من بود. مهسا رو بردم توی اتاقم و ماجرای اون روز رو واسش تعریف کردم مهسا... (ادامه دارد) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 13:17 توسط نرجس |
|
|
همیشه بهار که میره دنبالش تابستون می یاد ، ولی وقتی بهار قلب من رفت بعدش فقط سرما اومد! از بس به بهار عادت کرده بودم تابستون و پاییز برام مثل زمستون بودن !!! واسه همین فکر می کنم زمستون خیلی طولانی شده . روزگار اومد داد زدو گفت :«چقدر گفتم بهش دل نبند؟! حالا فقط یه راه داری اینکه ازش دل بکنی!» ولی من می گم این فقط من نیستم که دل به بهار بستم اونم عاشق منه چون زمستون که بره ،دوبار می یاد پیشم ... اگه عاشق نبود هیچ وقت از سفرش بر نمی گشت !!! اصلاً زمستون خواسته طولانی بشه تا من قدر بهارمو بیشتر بدونم... می دونید روزگار فکر می کنه همه مثل خودش بی وفا هستند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:14 توسط نرجس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام به دوستان گرامی
به وبلاگ من خوش اومدید ! حالا که اومدید حتما مطالبشو بخونید و با نظراتتون خوشحالم کنید. از لطف شما ممنونم. |
| پیوندهای روزانه |
|
فال روز گالری کامل کیک های عروسی گالری کامل حلقه ی ازدواج راهنمای خرید ادکلن لوازم بهداشتی و آرایشی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|