![]() |
![]() |
|
| تقدیم به تمام کسانی که عشقشان حقیقت است و افسانه نیست... |
|
تمنّا قسمت سوم مهسا که با دقت به حرفام گوش داده بود گفت :خب بهش زنگ بزن شاید پسر خوبی باشه باهاش صحبت کن گفتم: نه نمی تونم - چرا؟ - یعنی میدونی من هنوز تصمیمی نگرفتم. مهسا گفت نمی دونم چی بگم فقط خوب فکر کن. رفتیم توی پذیرایی ...اون شب گذشت . صبح مادرم گفت :الهه جون من میرم بیرون غذا روی اجاق مراقب باش تا برگردم. گفتم باشه.وقتی مادرم رفت بیرون ،یه دفعه به کلّم زد که به امید زنگ بزنم اما گفتم نه.... اگه الان زنگ بزنم با خودش می گه این دختره منتظر بود یکی بهش شماره بده .چند روز بعد زنگ می زنم. 3 روز با دلشوره سپری شد.تا با لاخره روز چهارم ، ساعت4:30 عصر رفتم سراغ تلفن شمارشو گرفتم .بعد از بوق دوم صدای مهربونی گفت :جانم؟ بفرمایید.... با کمی مکث گفتم :سلام - سلام - من همونی هستم که ..... - شناختم منتظرتون بودم ، خوب هستید؟ - با ترسو لرز گفتم ممنون شما چطوری؟ - شکر خدا ما هم خوبیم. - خوب دختر خوب به ما نمیگی اسمتون چیه؟ - من....من الهه هستم. - چه اسم قشنگی؟! - مرسی. - تعریف کنید الهه خانوم چی کار می کنید؟ - دانشجو هستم .... شیمی می خونم. - به به چه رشته خوبی! موفق باشی. - ممنون.... می تونم بپرسم شما از چی من خوشتون اومده؟ - خب از خیلی چیزا.... - من باید ببینمتون امکانش هست؟ - اِم.... باید فکر کنم ....اگه بخوام بیام تنها نمی یام!!! - باشه هر جوری که شما راحت هستید. اگه خواستید بیاید بهم دوشنبه صبح یه زنگی بزن واسه عصرش!!! - باشه شرمنده که مزاحمتون شدم . - شما مراحم هستید ... من منتظر هستما!!! - باشه خدا حافظ. - خدا نگهدار. گوشی رو گذاشتم بازم داغ بودم رفتم یه آبی به صورتم زدم حالم یه کم اومد سر جاش. بعدش زنگ زدم به مهسا و گفتم که به امید زنگ زدم گفتم دوشنبه می یای بریم ببینمش گفت یکشنبه بهت اطلاع میدم که می یام یا نه!!! یکشنبه مهسا زنگ زدو گفت که فردا می یام. صبح دوشنبه اومد خونمون. باهم یه دست لباس درستو حسابی پیدا کردیم زنگ زدم به امید که بگم می یام ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:5 توسط نرجس |
|
|
ای صدای نفس من تویی فریادرس من یاد پرواز تو مونده در حصار قفس من ای هنوز همه کس من تو نباش دلواپس من تو برو که رفتن تو اگه از رو سادگی بود واسه من پای گذشتن از غبار زندگی بود با وجودی که وجودم پر حس خواستنت بود اوج زیبایی لحظه ، لحظه های دیدنت بود با وجودی که نگاهت با دلم یاری نمی کرد دلم از ایثار احساس به تو خودداری نمی کرد منو با یک دل عاشق ، رفتی و تنها گذاشتی توی این جنگل آهن ، بی کس و تنها گذاشتی ای صدای نفس من ای هنوز همه کس من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17:20 توسط نرجس |
|
|
خیال کردم تو هم درد آشنایی به دل گفتم تو هم همرنگ مایی خیال کردم تو هم در وادی عشق اسیر حسرت و رنج و بلایی ندونستم تو بی مهرو وفایی نفهمیدم گرفتار هوایی ندونستم پس دیدار شیرین نهفته چهره ی تلخ جدایی تو که گفتی دلت عاشقترینه دلت عاشقترین قلب زمینه همیشه مهربونه با دل من برای قلب تنهام همنشینه چرا پس ، دل به تیر بی وفایی شده قربانیت بی خونبهایی؟ تو باز آزار دادی روزو شب دل دل دیوانه ام آخر شد عاقل دل غافل شد عاقل ،دست برداشت از خیالی خام و
باطل در میان سبز پوشان چمن من آن گل زردم به صد شادی می خندم ولی آلوده دردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:12 توسط نرجس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام به دوستان گرامی
به وبلاگ من خوش اومدید ! حالا که اومدید حتما مطالبشو بخونید و با نظراتتون خوشحالم کنید. از لطف شما ممنونم. |
| پیوندهای روزانه |
|
فال روز گالری کامل کیک های عروسی گالری کامل حلقه ی ازدواج راهنمای خرید ادکلن لوازم بهداشتی و آرایشی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|