تبليغاتX
هنوز عاشقترینم
تقدیم به تمام کسانی که عشقشان حقیقت است و افسانه نیست...

                         

 

تمنّا                              قسمت چهارم

 

از روزی که امید رو دیده بودم ؛ اشتهای درستو حسابی نداشتم ،شبا که اصلا خوابم نمی برد

 با اینکه تا اون روز کلی خواستگار داشتم ولی امید با همه فرق داشت احساس خاصی نسبت

 به اون داشتم...

به امید که زنگ زدم کلی خوشحال شد .

گفت پس دوشنبه ساعت 4:30 کافی شاپ ستاره – خیابون مروارید ...

گفتم :باشه و خداحافظی کردیم.

مهسا دوشنبه ساعت 2 اومد خونمون.

لباسامو تنم کردم :مانتو و شلوار سفید – شال نارنجی- کیف صورتی کفش مشکی...

ساعت 4 که شد به بهونه ی خرید با مهسا اومدیم بیرون.

احساس عجیبی داشتم.

خ مروارید .............اینم کافی شاپ ستاره..............

وارد که شدیم به اطرافم نگاه کردم ،آهان خودشه همون بلوز سفیده....

سرش پایین بود داشت با یه شاخه گل رز قرمز ور می رفت رفتیم جلو،بلند شد

 سلام و احوالپرسی کردیم گفتم دختر خالم مهسا  و ...

دختر خالم رفت پشت میز کناری نشست که ما راحت باشیم. امید گل رز رو

 گذاشت جلوی من و گفت قابلی نداره.تشکر کردم.

گفت تاروزی که زنده ام هر وقت که قراره ببینمت یه گل رز هم واست می یارم.

لبخند زدم و گفتم مرسی.

امید: نظرت در مورد سرو وضع من چیه؟

به شوخی گفتم: هی ....  یه جورایی میشه تحملت کرد !

امید : ای شیطون...

- : اول شما بگید چرا من؟؟؟

امید :خوب می دونید من چند باری توی خوابم شما رو دیده بودم... یه فرشته

 با لباس سفید ...به خدا همش می گفتم ای خدا چرا توی بیداری نمی بینمش

 اون روز که شما رو سر کوچتون دیدم قلبم ریخت واسه همین با خودم گفتم

 اون خوابها یه حکمتی داشته. الان هم که اون الهه سفید پوش روبروم نشسته

کلی خجالت کشیدم از خانواده هامون صحبت کردیم

یک ساعت با هم بودیم. خیلی ازش خوشم اومده بود اون مودب با شخصیت بود

ازم شمارم رو خواست .موقع خداحافظی بهم گفت: خداحافظ الهه ی رویایی من...

لبخند زدم.

فرداش بهم زنگ زد گفت الهه جان تولدت چه روزیه راستی؟

- 28 مهر...

شما چی؟

دوم اردیبهشت. - 

امید گفت: از روزی که برای اولین بار به من زنگ زدی انگار توی  آسمونم...

هر روز به هم زنگ می زدیم با هم می رفتیم بیرون ، دیگه شده بودیم

 یه عاشق سینه چاک واسه هم.تابستون تموم شد و پاییز اومد 28 مهر هم از راه رسید

قرارمون یه رستوران شیک تو خیابون کیارش بود.من زودتر رسیدم  امید هم اومد

 با یه بسته که  گذاشتش جلوی من...

- تولدت مبارک الهه جونم...

- ممنون.

                                           ( ادامه دارد ) 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 20:4  توسط نرجس |