تبليغاتX
هنوز عاشقترینم
تقدیم به تمام کسانی که عشقشان حقیقت است و افسانه نیست...

 

تمنّا                   قسمت آخر

 

امید: چرا بازش نمیکنی؟ ببین از سلیقم خوشت می یاد !؟

با اینکه لبخندی به لب داشتم روبان زرشکی رنگ رو آروم بازکردم

کلی تعجب کردم مجسمه 2 تا فرشته بود ( دخترو پسر ) با لباس سفید ،سر تا پاشون

                             اکریلی بود تا اون روز هدیه ی به اون زیبایی نگرفته بودم ضربان قلبم زیاد شد ، دلم

                            می خواست گریه کنم چشام پراز اشک شد ولی گریه نکردم توی دلم گفتم کاش می تونستم

ببوسمت امید !

امید یه جوری نگام کرد که انگار شنید،،، لبخند زد .

گفت الهه جون تا یادم نرفته بگم که فردا برای مدت دو هفته میرم ماموریت ، اصفهان ، دلم

خیلی واست تنگ میشه هرروز بهت زنگ میزنم .

اینو که گفت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم زدم زیر گریه ...

امید : الهه جونم چرا گریه می کنی ؟ اگه اینجوریه اصلا نمیرم ، تو همش می خوای غصه

بخوری؟؟؟؟فردا که رفتم میگم  که یکی دیگرو به جای من بفرستن ، چطوره؟

گفتم : نه برو من غصه نمی خورم گفت قول بده      گفتم باشه .

گفت :  یادت نره تو الهه منی........

یه موقع نیام ببینم زن یکی دیگه شدی  ، الهه من میمیرما!

- مگه دیوونه ام ؟

- میدونم  عزیزم! شوخی کردم.

- اون روز به زحمت از هم جدا شدیم . تازه دو روز از رفتن امید نگذشته بود که سمانه

خانوم که از دوستای مادرم بود اومد خونمون ! شروع کرد به تعریف از یکی از پسرای

فامیلش که اره خونواده خوبی داره  مهندسه و کارشو .................

من که از  تو اتاقم ماجرا رو فهمیده بودم  احساس می کردم که قلبم داره از جاش کنده می شه ...

مادرم صدام زد :الهه جون بیا عزیزم !!

در ادامش سمانه خانوم هم گفت خیلی وقته الهه جون رو ندیدم ؛؛؛ چند دقیقه بعدش با بی میلی

رفتم بیرون یه کم از درسو دانشگاه ازم پرسیدو رفت .

با رفتن امید که اوضاع درستو حسابی نداشتم ... این موضوع هم به کلی عصبیم کرده بود

به امید چیزی نمیگفتم ولی بی صبرانه منتظرش بودم ....12 روز گذشت سمانه خانوم

زنگ زد خونمون به مادرم گفت امشب با خونواده پسره می یان خونمون ؛ داشتم دیوونه

می شدم هرچی زنگ میزدم به موبایل امید در دسترس نبود دوست داشتم بمیرم خدایا

یعنی آرزوهای قشنگم همه نابود شدن ؟؟؟؟ امید خواهش میکنم جواب بده.... تمنا میکنم ....

خدایا نمی خوام شب بشه ............

امید تو کجایی؟............

امید

امید

امید

این قدر صداش زدم که از حال رفتم

وقتی به هوش اومدم روی تخت بودم چشام سیاهی میرفت .........این کیه اینجا خوابش برده ؟

سرشو بلند کرد این گه امید منه .......... امید تو اینجایی ؟ بازم گریم گرفت

امید سرش رو بلند کرد گفت مگه تو به من قول ندادی که غصه نخوری؟ بعد ماجرا رو برام

تعریف کرد و گفت که اصلا از کار سمانه خانوم اطلاعی نداشته و در مورد من هم به مادرش

چیزی نگفته بوده تا اینکه مادرش زنگ زده و بهش گفته  همین که بیای میریم خواستگاری ....

امید هم طفلک 2 روز زودتر از اتمام ماموریت با هواپیما خودشو رسونده تهران ، چون دیده

مادرش تلفنی اصلا حرفشو باور نمیکنه ..........

بعدها امید واسم تعریف کرد که مادرش بهش گفته دختره اسمش الهست و امید در جوابش گفته

من یه الهه دیگرو می خوام ...(همون الهه ای که خوابو بیداریشو یکی کرد).

                                         

                                                                                                              پایان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 15:32  توسط نرجس |